تبلیغات
بچه های دزفول

بچه های دزفول

۱ :[آهنگ مارش دزفولی , ]

دیگه دنبال آهنگ مارش دزفولی نگردید از وبلاگ خودتون دانلود کنید . خودم حجمشون رو کم کردم .

برای دانلود اولین آهنگم اینـــــــــــجا رو کلیک کنید بعد رو دانلود کلیک کنید.

نظرتون رو دربارش بگید.مرسی

نوشته شده در شنبه 26 مرداد 1387 و 02:08 ق.ظ توسط بچه های دزفول

ویرایش شده در شنبه 26 مرداد 1387 و 02:08 ق.ظ



داستان عاشقانه ۱ :[عاشقانه , ]

درجزیره ای زیبا تمام حواس زندگی میکردند: شادی - غم- غرور-عشق و...
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.
همه ساکنین جزیره قایقهایشان را آماده وجزیره را ترک می کردند

 
اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود.
 
وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت عشق از ثروت که با قایق با شکوهی جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:
"آیا می توانم با تو همسفر شوم؟"
 
ثروت گفت:
"نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد."
 
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.
غرور گفت:
 
"نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد."
 
غم در نزدیکی عشق بود.
پس عشق به او گفت:
"اجازه بده تا من با تو بیایم!"
 

غم با صدای حزن آلود گفت:
"آه عشق من خیلی ناراحت هستم.احتیاج دارم تا تنها باشم."

 
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.
اما او آنقدر غرق شادی بود که صدای او را نشنید.
 
آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:
"بیا عشق تو را خواهم برد."
 
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.
 
وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد.

 
 
 
عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید:


"آن پیر مرد که بود؟"
 
علم پاسخ داد:
"زمان"
 
عشق با تعجب پرسید:
"زمان؟ چرا او به من کمک کرد؟"
علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت:

"زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است"

نوشته شده در شنبه 26 مرداد 1387 و 02:08 ق.ظ توسط بچه های دزفول

ویرایش شده در - و -



معنی دوست دارم :[عاشقانه , ]

  

( د ) : داشتن تو ، حتی برای لحظه ای ، به تمام عمر بی کسی ام می ارزد . همچون دیوانه ای که لحظه ای داشتن را در تمام رویاهایش باور می کند .

( و ) : وابسته ی تپش های قلب عاشقت هستم که به روح ساکن من حیات می بخشد .

( س ) : سرسپرده ی برق نگاه توام ، لحظه ای که مرا در آغوش گرمت میهمان کنی .

( ت ) : تک ستاره ی شبهای بی فانوسم شدی روزی که از خدا تکه ای نور طلب کردم .

نوشته شده در شنبه 26 مرداد 1387 و 02:08 ق.ظ توسط بچه های دزفول

ویرایش شده در سه شنبه 29 مرداد 1387 و 11:08 ق.ظ



:[عاشقانه , ]

 

در دل شب دعای من گریه ی بیصدای من

بانگ خدا خدای من به خاطر تو بود و بس

پاکی لحظه های من گریه ی های های من

گوهر اشکهای من به خاطر تو بود و بس

این همه بی پناهیم این همه سر به راهیم این همه بی گناهیم

غصه به جان خریدنم از همه کس بریدنم زخم زبان شنیدنم

به خاطر تو بود و بس به خاطر تو بود و بس

رو به خدا نشستنم نذر و دخیل بستنم

سوز من و گداز من اشک من و نیاز من

به خاطر تو بود و بس به خاطر تو بود و بس

www.khanooooomy.blogfa.com

 

نوشته شده در شنبه 26 مرداد 1387 و 01:08 ق.ظ توسط بچه های دزفول

ویرایش شده در - و -



:[عاشقانه , ]

پسر نگاهی به دختر کرد و گفت حالا که کنار ساحل هستیم بیا یه

آرزوی قشنگ بکنیم دختر با بی میلی قبول کرد پسر چشماشو بست و

گفت کاشکی تا آخر دنیا عاشق هم بمونیم ... بعد به دختر گفت حالا تو

آرزوتو بگو دختر چشماشو بست و خیلی بی تفاوت گفت کاشکی همین

الان دنیا تموم بشه ... وقتی چشماشو باز کرد پسر رو ندید فقط چند تا

حباب رو آب دید

نوشته شده در شنبه 26 مرداد 1387 و 01:08 ق.ظ توسط بچه های دزفول

ویرایش شده در - و -



بریبد عضو بشید :[تالار گفتمان بچه های دزفول , ]

لطفا برای ورود به قسمت تالار گفتمان اینجا را کلیک کنید

نوشته شده در شنبه 26 مرداد 1387 و 01:08 ق.ظ توسط بچه های دزفول

ویرایش شده در شنبه 26 مرداد 1387 و 02:08 ق.ظ



عشق... :[عاشقانه , ]

روزی روزگاری جزیره ای وجود داشت كه همه احساسات روی آن زندگی می كردند : شادی ، غم ، غرور و از جمله عشق. روزی به احساسات اعلام شد كه جزیره در شرف غرق شدن است. همه سواربر قایق ها از آنجا فرار كردند، به جزعشق.

عشق‌، تنها احساسی بود كه روی جزیره باقی ماند. عشق می خواست تا آخرین لحظه ممكن در آنجا بماند.

ثروت سوار بر قایقی با شكوه و مجلل از آنجا می گذشت.

عشق از او پرسید : ای ثروت،مرا همراه خود می بری؟ نجاتم می دهی؟

ثروت پاسخ داد: نه، نمی توانم.

در قایق من، یك عالمه طلا و نقره وجود دارد. جایی برای تودر قایق من نیست.

پس تصمیم عشق گرفت از غرور كمك بخواهد كه با كشتی زیبایی از كنارش می گذشت.

عشق پرسید : ای غرور لطفا كمكم كن.

غرور پاسخ داد: ای عشق، نمی توانم كمكت كنم. چون سراپا خیس هستی و كشتی ام را خراب می كنی.

این مرتبه ،غم از كنار عشق می گذشت.

عشق از او پرسید : ای غم، بگذار همراهت شوم.

غم پاسخ داد: اوه.... عشق، آن قدر غمگین هستم كه باید تنها باشم.

شادی از كنار غم می گذشت، ولی او هم آن قدر خوشحال بود كه وقتی عشق از او كمك خواست ،اصلا صدایش را نشنید

ناگهان صدایی به گوش عشق رسید : ای عشق، بیا. من كمكت می كنم و تو را همراه خود می برم

صدایی بزرگ و سالخورده به نظر می رسید.

عشق كه بسیار خوشحال شده بود، حتی یادش رفت كه از او بپرسد به كجا می روند. وقتی وارد خشكی شدند ، صاحب صدا به راه خود رفت و از عشق جدا شد.

عشق كه خود را مدیون ناجی اش می دانست از آگاهی پرسید: چه كسی كمكم كرد و مرا نجات داد؟

آگاهی پاسخ داد: زمان به تو كمك كرد

عشق با تعجب، پرسید: زمان؟ ولی چرا زمان كمكم كرد؟

آگاهی لبخندی متفكرانه و خردمندانه زد و پاسخ داد؟ چون فقط زمان می تواند قدر و ارزش عشق را درك كند!

نوشته شده در شنبه 26 مرداد 1387 و 01:08 ق.ظ توسط بچه های دزفول

ویرایش شده در شنبه 26 مرداد 1387 و 01:08 ق.ظ



دلم گرفته :[عاشقانه , ]

دلم گرفته دلم عجیب گرفته به خدا می اندیشم و این که چه می کند. می اندیشم که چگونه با عشق با نهایت عشق انسان را آفرید. با چه شوقی چشمان درخشان را به انسان هدیه داد تا دنیای زیبایی را که تنها برای او آفریده ببیند.  با چه شوری قلب تپنده را در وجود انسان به ودیعه نهاد تا با هر تپش عشق و شور و هستی را در رگ های انسان جاری سازد. و خداوند هم چنان نظاره گر مخلوق خویش است با همان عشق و شوق و شور. با همان آغوش باز و پذیرا. او هر روز معجزه طلوع خورشید درخشش ستارگان بارش باران و رویش گیاهان را تکرار می کند تا اگر روزی در جایی انسانی خاموش و دلتنگ نگاه از خاک تیره بر گرفت و در جست وجوی لحظه ای دیگر گونه بود معجزه آفرینش جانش را لبریز نور و گرما و آرامش کند

نوشته شده در شنبه 26 مرداد 1387 و 01:08 ق.ظ توسط بچه های دزفول

ویرایش شده در - و -



عشق :[عاشقانه , ]

به بزم عشق بیا خودت را مستعد عشق کن تا صبا مبتلایت کند. در کوی عشق سخن از من نیست. آن جا همه اوست. معشوق سلطان اول و آخرست. جان به نگاهه بباز. تا معنای زندگی ببینی. عاشق نمیتواند جنایت کند. عاشق نمی تواند دروغ بگوید. هر چه عاشق تر شوی. خالص تر می شوی پاکباز تر بی من تر و به عشق مبتلا تر. عاشقی هنر خود ندیدن است. همه او دیدن. همه او شدن. عاشق بی اختیار خود را قربانی معشوق می کند. نگاه معشوق بادی است که شعله حقیر خودخواهی عاشق را می کشد. برای دوست و دشمن عاشقی طلب کن چه عاشقی چنان درد و لذتی دارد که سخت ترین دوست و دشمن را سزاست. زنگی بی عشق بطالت است تمام. دویدنی بی حاصل حسرتی مدام

نوشته شده در شنبه 26 مرداد 1387 و 01:08 ق.ظ توسط بچه های دزفول

ویرایش شده در - و -